X
تبلیغات
دیگه دل باکسی نیست...دیگه دل واپسی نیست





























دیگه دل باکسی نیست...دیگه دل واپسی نیست

برای تازه شدن دیر نیست...از آن گلهای زخم خورده نیستم که هرکجا آب میبینند زود ریشه میزنند

وقتی دریچه های غزل باز می شود
شب با خیال چشم تو آغاز می شود

آتش زبانه می زند از جان واژه ها
یاد تو در دلــــم پر پرواز می شود

حس می کنم رها شده ام در تن بهــــــــار
وقتی که دکمه دکمه پیرهنت باز می شود

دریا خلاصه ایست از آبی چشم تو
پلکی بزن بخند که اعجاز می شود

می آیی و حضور تو یعنی تمام عشق
 می رقصی و حریر تنت ناز می شود

دستم نمی رسد به تــو تا بـــاورم کنی
آغوش من به عشق تو ابراز می شود

کم کم غروب می کنم و باز آری آه
شب با خیال چشم تو آغاز می شود

 

شعر از: سید جبار عزیزی

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 23:54 توسط سارای|

تورا نگاه می کنم که خفته ایی کنار من

پس از تمام اظطراب عذاب و انتظار من


تو را نگاه می کنم که دیدنی ترین تویی

واز تو حرف می زنم که گفتنی ترین تویی


من ازتو حرف می زنم شب عاشقانه می شود

تو را ادامه  می دهم همین ترانه می شود


کاش به شهر خوب تو مرا همیشه راه بود

راه ِ به تو رسیدنم همین پل نگاه می شود


مرا ببر به خواب خود که خسته ام از همه کس

که خواب و بیداری من هر دو شکنجه بودو بس


من از تو حرف می زنم شب عاشقانه می شود

تو را ادامه می دهم همین ترانه می شود


اردلان سرفراز

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392ساعت 13:1 توسط سارای|

شک نکن ،

"آینده ای" مي سازم که "گذشته ام" جلویش زانـُــو بزند . . .!
قـــرار نیـــســــت مــــنـــــم دلِ یــــکی دیـــگه رو بســــوزونم !
برعـــــکــــس کسیو که وارد زندگیم میشه اونـــقـــدر خوشبــخت می کنم
کـه به هــــر روزی که جــــای اون نیـــستــــــــی لعـنـــت بفـــرستـــی

 

دريغ
فرصتي نيست
خاك وجودم را
به كيمياي عشقت
طلا كني!!
من اگر جوان بودم
و تو
رهگذر كوچه هاي خيالم
تنهايي
سهم پرستو ها بود!!!!!
نزديكتر بيا
مي خواهم امشب
تكثير شوي
به ثانيه هايم دل ببندي
به آغوشم كشي
غرق شوم
فراموش كنم
و تو
زاده شوي
ميان من و رويا...

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 15:52 توسط سارای|

دلِـــمان کـِه می گیــرَد ،تـــاوانِ لـَـحظه هایــیست کِه دِل می بـَــندیـم

خـُـدایِ خوبـَــم:

"هــَـرگــِــز کــَــسی را بــِــه آنـــچـِه قـِـسمَــتـَش نـیـــست عادَتــــ نـــَده"....


چه حرف بی ربطیست که مرد گریه نمی کند
گاهی آنقدر بغض داری که فقط باید مرد باشی تا بتوانی گریه کنی


همه گفتند :

بخشش از بزرگان است؛

من بخشیدم و هیچکس نگفت چقدر بزرگ شدی؛

همه گفتند :

بلد نبودی حقت را بگیری ......!


رفتنت بهانه نمی خواهد 
                              بهانه های ماندنت که تمام شد...
                                                                       کافیست


یاد تو پرچم صلحیست 
میان شورش این همه فکرم...


آرام باش ، آرام باش ، تو خـــــــــدا را داری ...
آن حقیقت ، آن یگانه ، آن هوادار شــبانه
آرام باش ، تو خدا را داری ...
آن معبود ، آن پاک ، آن همه خوبی و احســـــاس و بهــــار را داری!

آرام باش ، تو خدا را داری ...

پس نگو تنهایم ، پس نگو بی یاور ، بی یارم

تو خدا را داری یعنی عشق ، معبود ، سنگ صبور دل من ، دل تو
پس خموش ای غم ها!!!
ما خدا را داریم ...


تمام خستگیهایت را یکجا میخرم!
                                        تو فقط قول بده ...
                                                          قول بده صدای خنده هایت را به کسی نفروشی.

روی خاک هستیم ...

یادمان نمی کنند

وای به روزی که خاکمان کنند ..!!!




ای روزگار


مــــن راه هــــای نـــرفتــــه ، بسیـــــــــار دارم .


امــــا بـــا تـــو یـکـی زیـــادی راه آمــــده ام ....




آهای!

فلانی!

می خواهی درباره ام قضاوت کنی؟

اینکه چه بودم؟

اینکه چه شدم؟

اول کفشهایم را بپوش...

راهم را قدم بزن...

دردهایم را بکش...

بعد قضاوت کن...؟؟؟!!!!!!!!!!!!




فقط برای خودم هستم من ؛

خودِ خودم

نه زیبایم و نه عروسکی و نه محتاج نگاهی

برای تو که صورتهای رنگ شده را می پرستـی

نه سیرت آدمها را...

هیچ ندارم

راهت را بگیر و برو

حوالی من توقف ممنـوع است



دیدَن عَکسَت تَمام سَهم مَن است،

از “تو ” .

آن را هَم جیره بَندی کَردِه ام

تـا مَبادا ،

تَوقُعش زیاد شَود!!
دِل است دیگر …

ممکن است فَردا خودَت را از من بخواهـَد!…


                           سعادت، هنگامی است که رنج های تو بر تو شیرین شود.



نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 10:31 توسط سارای|

دل را بدنام نکنیـــــــــــــــــم …


آنچه بعضی ها در سینه دارند


کاروانسراست ؛


نه دل …

 

ﻳﮑﻲ ﺍﺯ ﺁﭘﺸﻦ ﻫﺎﻱ ﮐﻪ ﭘﺴﺮﺍ ﺩﺍﺭﻥ ﺍﻳﻨﻪ ﮐﻪ ..
.
.
.
ﺷﮑﺴﺖ ﻋﺸﻘﻲ ﻣﻴﺨﻮﺭﻥ ﺩﺭ ﺣﺪ ﺧﻮﺩﮐﺸﻲ...
ﺍﺻﻦ ﺩﺍﻏﻮﻥ...
.
.
.
.
.
.
.
.
ﻭﻟﻲ ﺑﺎﺯ ﻫﺮ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﻮﺷﮕﻠﻲ ﺭﻭ ﮐﻪ ﻣﻴﺒﻴﻨﻦ
ﻣﻴﮕﻦ ﺟﻮ ﻭ ﻭ ﻭ ﻭ ﻭ ﻥ ﻥ ﻥ ((((((:

خاطره الکل نیست که بپره


خاطره ، خاطره است


می ماند و دهنت رو سرویس میکنه


فكر مي كنم هنر اصلي ، هنر فاصله ها باشد ، زياد نزديك به هم مي سوزيم ، زياد دور ، يخ مي زنيم !
.

يــــــه آدمــــــايي هــــــم هســـتنـــد ...

کــــــه هيــــــچ وقــــــت تـــرکـــت نمـــيکنـــن !

ولــــــي بـــلـــدن کــــــاري کـــنـــن

تــــــا خــــــودت يـــواش يـــواش تــــــرکشــــــون کـــنـــي ...

هيچ وقت اين دو جمله رو نگو :
١)ازت متنفرم ٢)ديگه نميخوام ببينمت
هيچ وقت با اين دو نفر همصحبت نشو :
١)از خود متشکر ٢)وراج
هيچ وقت دل اين دو نفر رو نشکن :
١)پدر ٢)مادر
هيچ وقت اين دو تا کلمه رو نگو:
١)نميتونم ٢)بد شانسم
هيچ وقت اين دو تا کارو نکن :
١)دروغ ٢)غيبت
...هيچ وقت اين دو تا جمله رو باور نکن :
١)آرامش در اعتياد ٢)امنيت دور از خانه
هميشه اين دو تا جمله رو به خاطر بسپار:
١)آرامش با ياد خدا ٢)دعاي پدرو مادر
هميشه دوتا چيز و به ياد بيار:
١)دوستاي گذشته رو٢)خاطرات خوبت رو
هميشه به اين دو نفر گوش کن:
١)فرد با تجربه ٢)معلم خوب
هميشه به دو تا چيز دل ببند :
١)صداقت ٢)صميميت
 
 
 
 
به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد .
به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد .
دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است .

 
به دنبال همراه "اول " نیستم !

این روزها اول راه را همه همراهند ...

باید به دنبال همراه" آخر " گشت ...

همراهی تا آخرین قدمها.
 

 

 
 
دریا باش تا هر کس لایق توست 

                                       با تو آرام گیرد و 

                                                          هر کس لایقت نیست 

                                                                                          در تو غرق شود.

 

در به گریه انداختن زن مواظب باشید!
خدا اشک های او را می شمارد..
زن از کنار مرد متولد شد
نه از پاهای او که پایمال شود..
نه از سر او که بر مرد برتری یابد!
بلکه از پهلوی او تا با هم برابر باشند!
از کنار بازویش تا حامی اش باشد و از کنار قلبش تا معشوقه اش باشد♥. . .!!

 

آنقدرنیامدی
کــه از چهره ام بهــــــــار
بـــرگ بـــه بـــرگ ریخت
پـــــــــــــــــاییز شدم
دیـــــگرنیا
آشفته می شود خواب های رنگی ام

 

 

چترم را بگیر
                   هوای بارانی دلت
                                           مال من...!!!
 
 

 

 

بــــــراي دوبــــاره آمـــدنـــش دعـــا نکـــن ،


شـــايـــد وقتـــي آمـــد ؛


هـــمـــانـــي نبـــاشـــد کـــه رفـــته بـــود ....!!

 

 

 

 

ﺁﺩﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﯾﻪ "ﺗﻮ "ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ


ﮐﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪ ﺑﻮﺩ


ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻪ : ﻣﻬﻢ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﯽ ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﺩﻧﯿﺎ ...

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1392ساعت 20:42 توسط سارای|

 

 

یادمان باشد، فردا ،حتما، ناز گل را بکشیم...
حق به شب بو بدهیم...
و نخندیم دیگر، به ترکهای دل هر گلدان...!!
و به انگشت، نخی خواهیم بست تا فراموش نگردد فردا...! زندگی شیرین است!
زندگی باید کرد... ولی نه به هر قیمت
و بدانم که شبی خواهم رفت .... !!!
و شبی هست که نباشد، پس از آن فردایی ...

نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1391ساعت 19:20 توسط سارای|

سلام

سلام به خودم حتی اگه هیچ مخاطبی نداشته باشم و هیچ خواننده ای که بخونه

هفته پر از عذابی گذروندم پشیمونم.. بدجوری روح و جسمم ناوانشو پس داد

اصلا تحمل یه داد ساده و یه تلنگر رو ندارم سریع می شکنم

باهام قهره من باش قهر نیستم فقط حالم خوب نیست

امروز بعد از ۸ روز از تو رختخواب بلند شدم

دلم مثل طوفان دریاست پر از غوا و آشوب

خدایا فقط توسل بستم به خودت

این روزا رو تند بزن برن جلو

دلم روزای گرم می خواد

یه خونه گرم

یه دل گرم

یه بوسه گرم

یه دست گرم

نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1391ساعت 19:17 توسط سارای



مــیدانـــے...


یـڪ وقـت هـایـے بـایـد


روے یـڪ تـڪـ ه ڪـاغذ بنویـسـے


تعطیـل اسـت...


و بچـسبـانــے پشـت شیشــ ه ے افڪـارت


بـایـد بــ ه خـودت استراحـت بدهــے

دراز بڪـشــے


دست هـایـت را زیـر سـرت بگـذاری


بـ ه آسمـان خیـره شـوی


و بـی خیـال سـوت بزنـی


در دلـت بخنـدی


بــ ه تمـام افڪـاری کـ ه


پشـت شیشــ ه ے ذهنـت


صـف ڪشـیده انـد...


آن وقـت بـا خـودت بگـویـے


بگـذار منتظـر بماننـد...

نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1391ساعت 12:57 توسط سارای|

گرهی خورده دلم خدا کند وا نشود

چشم گریان من هرشب ازتو پنهان نشود

سوگ تان داغ عجیبیست ولیکن هرکس

زینب دشت بلای شام ترسان نشود

قاتلانت عجیب رو سیه آنند هنوز

جمله در لعن ماندُ سوزتو آسان نشود

خیمه سوزان، آخرت سوخنتو ،نیزه به سرها دادند

در عجب ماند فلک ،این شه مردان نشود!

شه مردان شهید ،علمدار حسین گشت ببین

 دین اسلام جز این راه محیا نشود

شام ما هرشب غریبست عزیز حیدر

این سپاه آماده و سوگ تو جبران نشود

من سیه پوش و سیه دل به تو روی آوردم

نظری کن که سیاهی به سپیدی ارزان نشود

 

سارای 



 دهم

 

 

نوشته شده در جمعه دهم آذر 1391ساعت 12:51 توسط سارای|

سلام .. من برگشتم البته با کمی تاخیر ..

امروز روز قشنگیه بالاخره بعد مدتها دل آسمون نرم شد و بارون شروع به باریدن کرد.. من برخلاف خیلی ها از صدای رعد و برق خوشم میاد.. همیشه یاد این می یوفتم که اگه کسی بخواد صداشو بلند کنه نمی تونه به پای خدا برسه .. رعد و برق همه صداها رو تو خودش حل می کنه.. نورش بهم می گه همیشه پشت هر نوری صدایی هست و پشت این صدا قطره هایی پراز رحمت.

 

این مدت وقت سر خواروندن هم نداشتم اما حالا فرصتی پیدا کردم توی خلوت و سکوت . توی این بی برقی کمی با خودم و شما خلوت کنم.. دلم خیلی برای نوشتن تنگ شده بود.. خداروشکر که هنوز هستم و هنوز می تونم بنویسم.. خدارو شکر بخاطر روزهای قشنگم بخاطر همسر خوبم که توی شادی ها و دردها کنارمه..

 

زندگیم عوض شده با اینکه پاییز اومد و زمستون تو راهه اما هوای دل من بهاریه.. سبز و شادم و در آغوش همسرم امن ترین نقطه جهان رو پیدا می کنم.. زل زدن تو چشماش منو از هرچی غمه دور می کنه.. خنده هاش بهم قدرت می ده.. دوست دارم همه تون این تجربه شیرین رو توی زندگیتون داشته باشین.

 

خب بریم سر وقت ماجراهای این چند مدتی که غیبت داشتم..

یه عروسی با علی جونم رفتیم با اینکه عروسی دوستش بود و من کسی رو نمی شناختم نذاشتم دیو خشم بهم نزدیک بشه تنها بودم اما سعی کردم از جایی که هستم لذت ببرم.. مادر و پدر علی که رفته بودن مشهد برگشتن کلی واسمون سوقاتی آوردن و کلی شرمنده کردن.. دو روز پیش هم من رفتم و آخرین دندون عقلمو کشیدم دیگه کلن عقلو تعطیل کردم گفتم بره مرخصی .. تنها چیزی که کمی آزارم می ده کلاسای فشرده کار علی جونمه ، خودش که حسابی بی رمق شده منم بی حوصله و دمق .. انرژیم تو این روزا کم شده اما تلاش می کنم تا می تونم به وظایفم عمل کنم. نمی دونم علی چقدر ازم راضیه اما خدا می دونه من چقدر تلاش می کنم تا خونمون پر از صفا و نشاط باشه..

چند روزه باشگاه نرفتم و تو خونه موندن خیلی کلافه و بی حوصلم کرده اما این نیز بگذرد..

از وفتی دوباره به علی نزدیک شدم حس می کنم یه علی دیگه برام زنده شده یه علی مهربون که توی دردهام کنارمه و دوست داشتنش رو هر روز ابراز می کنه. خیلی خسته اس اینو توی سرخی چشماش میشه دید اما بغلش پراز مهر و محبته. لمس دستای کسی که باهاش میری خرید نشون می ده دیگه تنها نیستی و همه جا می تونی روی عشقت حساب کنی. من که ازش راضیم و دوست دارم خدا بهترین چیزارو بهش بده در درجه اول سلامتی بعد کارش

خب دیگه وقت رفتنه و من باید برم به خونه عشقولانمون برسم. برای همه عزیزانم روزای زیبایی آرزومندم.

 

در آخر می خوام از همین جا به شوهرم بگم به خونه خودت(قلبم) خوش اومدی.. وری لاو یو مای هانی

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1391ساعت 18:16 توسط سارای|

سلام و درود

اومدم یه کوچولو از اتفاقات امروز بگم

امروز رفتم باشگاه مربی حسابی جونمونو گرفت قدرتی تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی بامون کار کرد

من یکی عاشق تمریناشم و حال می کنم ..

تازه بعدش اومدم خونه و رفتم بالا دوباره ادامه خونه تکونی 

 تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی      تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تیکه ی آخر همیشه یه درازنشست و شل کردن و پایین آوردن ضربان قلب داریم

امروز بهمون جای دراز نشست تمرین یوگا داد من اولی پا شدم همه چراغا رو خاموش کردم

موزیک رو ملایم کردن ..آخ جاتون خالی بود.. خیلی انرژی گرفتم..

اون می گفت و من پرواز می کردم..

گفت برین هرجایی که می خواین

من همیشه دریا رو دوست دارم برم و خودمو دست موجاش بسپارم

 تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

بعد گفت حالا هرکسی رو که دوست دارین اونجا

کنار خودتون احساس کنین.. علی الان می فهمه من چی میگم  تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

یه شب من و علی دقیقا همین تمرینو باهم می کردیم..شمع و عطر و..

فضا رفت تو همون زمان من یکی وقتی

گفت چشاتونو باز کنین باز نمیشد  تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

به زور نشستم و ادامه تمرین رو انجام دادیم

مربیمون قیافمو دید اومد زد بهم گفت: پاشو سارا نگا خوابش گرفت .. 

 گفتم : خیلی عالی بود مرســــی تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

دلم می خواست تو همون حالت بمونم .. 

یعنی دوباره روزای شیرین گذشته تکرار می شه؟

من و علی و یه بغل روزای رمانتیک    تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

من که مطمینم می تونم خوشبخت بشم

و امشب هم به یاد دوران عقد که علی می یومد خونمون  تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی می خوام بخوابم تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

من و علی .. دور اما کنار هم

                        تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391ساعت 20:28 توسط سارای

سلام به همه ی دوستای گلم

این بار پرانرژی تر از همیشه اومدم و شعرمو واستون گذاشتم بخونید

دوست دارم همه از قلبم خبر دار بشن

من امروز بعد از۵ ماه با علی حرف زدم

امروز کلی کار کردم خونه تکونی ۹ ماهه کردم بعد از ۹ ماه

همه وسایلو چیدم گردگیری کردم تا گلو درد گرفتم البته کلی هم مونده

از بس کمر درد داشتم نتونستم برم باشگاه ..

خیلی خوشحالم آخه قراره آخرهفته علی رو بعد این همه مدت ببینم  

تقدیم به کسی که از خودم روندمش ولی جا نزد

مرد پراحساس و متین من نمی خوام مثه هیچکی باشی چون خودت بهتراز همه ایی

نجابت نگاهت ، صبوری و گذشتت را هیچ گاه نمی توانم نادیده بگیرم

 

بازم لحظه شماری برای روز دیدار

تاب تاب قلبی عاشق شوق نگاه دلدار

 

بازم یه حس تازه ، حس به تو رسیدن

هرچند کمه اما باز، بهتره از ندیدن

 

بازم یه قلب عاشق جون می گیره تو سینه

با قدمای مستت ، پاک می شه بغض و کینه

 

اینم تصوری ناب از اولین نگاهت

چه برق داغی داره ، چشمای مثل ماهت

 

روزها شمرده می شن تا تو بیای کنارم

چه پاییز قشنگی ، اما تویی بهارم

 

یه روزه پر خاطره ، تو تقویمای پاییز

هرسال باید بنویسم اینجا نشه غم انگیز

 

ساکت و بی اراده منتظر هجومم

سیل نگاهت بیاد فنا بشه وجودم

 

غرورمو می شکنم تا می تونم می بارم

می گن چقدر پیر شدم، از وقتی نیستی یارم

 

من به امید بهار عشق تورو می کارم

یادت نره امیدم ، چقدر تورو دوس دارم

 

سارای

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391ساعت 0:20 توسط سارای|


آخرين مطالب
» آغوش من به عشق تو ابراز می شود
» تورا نگاه می کنم
» havaliye ahvale man
» حوالی احوال من
» حوالی احوال من
»
»
»
» یا اباعبدالله
»

Design By : Pichak